تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...
همیشه اربعین  شله زرد می پزیم از وقتی که من یادم می آید و حتما یکی از خیل نذرهای خانواده ماست برای سلامتی منیر که هنوز هم ادامه دارد.
اجاق بزرگی گوشه حیاط خانه امان جا خوش می کرد و ساعت نه و ده که ما بچه ها پا می شدیم دیگر زعفرانش را هم ریخته بودند و نوبت خالی کردن در ظرف هایی بود که همه استیل بودند یا چینی نه یکبار مصرف .
همه عشقم این بود که محبوبه کمی هم به من دارچین بدهد تا روی کاسه های شله زرد نقاشی بکشم .
آن وقت ها عارم نمی آمد که دمپایی به پا با محمد هادی برویم خانه همسایه ها کاسه شله زرد بدهیم و ظرف هایمان را خالی کنند و در آن خوراکی دیگری بریزند .
مسجد محل هم نهار میداد در بشقاب های ملامین گل دار .چند نفر به بهانه همان دیگ جمع می شدند در خانه امان ؟عمه اشرف که تسبیح به دست روی صندلی در سایه می نشست .
عمو محسن که همیشه می گفت مهری جون بیا از این بخور .مریم و حمیرا و محبوبه و منیر و حسین و...
یادم نمی آید چند سال بعد دیگر نمیرفتم در خانه همسایه ها .یادم نمی آمد از چند سال بعد بابا شله زردها را می گذاشت پشت ماشین و می برد برای فامیلی که دیگر نمی آمدند .
چقدر گذشت تا رسیدیم به ظرف های یکبار مصرف کوچکی که پر می کردیم و می بردیم سر قبر منیر پخش می کردیم .
یادم نیست .فردا دوباره شله زرد می پزند وقتی من روزنامه ام .ظرف های یکبار مصرف بزرگ و کوچک در حیاط خلوت آپارتمان مامان چیده شده .تا ظهر فردا دیگری اثری از شله زرد پزان نیست .
یادم نمی آید بوی هل و زعفران و هزار چیز دیگر .
+ نوشته شده در  87/11/27ساعت 22:19  توسط منصوره  | 

سوار تاکسی شدم .تاکسی های خطی هفت تیر –شهدا که چند سالی سوار می شدم  بین  یک خانم و آقا نشستم .تلفن همراه راننده زنگ زد در سکوت ماشین صدای خانمی می امد که اصرار داشت زودتر بیا خانه و راننده می گفت که می خواهد برود باشگاه و چیکار دارد که او زودتر بیاید و صدای زن جیغ جیغو شد که بیا خانه و راننده گوشی را قطع کرد .
خانمی که بغل من نشسته بود گریه می کرد بی صدا و فقط صدای فین فینش می آمد .دستش را گذاشته بود روی صورتش و گریه می کرد .
ماشین در سکوت بود .
آقایی که بغل من نشسته بود دکمه موبایلش را فشار داد و با لحن ملایمی گفت سلام .زنگ زدم فقط که بپرسم آیا کارتون انجام شد ؟و یک سوال مزخرف دیگر راجع به پوشه صورتی در کشوی بالایی میزش .
بعد هم خداحافظ و فردا صبح می بینمتون و با لبخندی که تا وقتی من پیاده شدم روی لبش بود .
به حلقه دست مرد کناری نگاه کردم و به دستمال های کاغذی مچاله ای که روی پای زن کناری ام بود .
کرایه تاکسی را دادم و به راننده نگاه کردم که خونسرد بود و اثری از جیغ جیغ های آن زن در چهره اش معلوم نبود .
چقدر دنیای آدم ها و چقدر رابطه ها پیچیده است
.

+ نوشته شده در  87/11/16ساعت 15:14  توسط منصوره  | 

چقدر خوب است که ...
چند تا چیز می توانید زیر این جمله بنویسید ؟
+ نوشته شده در  87/11/13ساعت 17:6  توسط منصوره  | 

پنهان داشتن اندوه بسیار دشوارتر از مخفی کردن شادی است .اشک هنگامی که باید فرو بریزد می ریزد .اما خنده را می توان مها رکرد .

                                                                                      مردی در تبعید ابدی/نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  87/11/08ساعت 14:6  توسط منصوره  | 

از پنجره که به آسمان نگاه کنی سیاه است اما نه از آن سیاه هایی که دلت را خوش کنی به باریدنش و به صدایی که باران می دهد وقتی حتی به پشت این پنجره های خاک گرفته می خورد .بارانی در کار نیست. اگر از سازمان هواشناسی بپرسی این ها توده هایی از گازهای خطرناک است که ما را می کشند یا به بیماری میرسانند اما اگر از من بپرسی این سیاهی آسمان مردمی است که یادشان رفته چطور خوشحال باشند و بهانه ای برای خندیدن پیدا کنند به همان راحتی که برای بغض کردن پیدا می کنند.این آسمان مردمی است که خسته اند و حوصله ندارند که کسی از آنها بپرسد ساعت چند است حتی .مردمی که سرشان پائین است به همدیگر تنه می زنند و سرشان را بر نمی گردانند که بگویند ببخشید .
این آسمان ایران من است که ایران من شد وقتی هیچ اختیاری برای اینکه کجا به دنیا بیایم نداشتم و وقتی که هیچ اختیاری برای رفتن نداشتم و ایرانم ماند وقتی در آن راه رفتم حرف زدم درس خواندم عاشق شدم زندگی کردم و ...
این آسمان دود گرفته این شهر خسته از آن من است .

 

 

+ نوشته شده در  87/11/07ساعت 12:16  توسط منصوره  |