|
|
|
|
|
به نظر من فرودگاه یک جای عجیب است . کسی که می رود و می داند باید برود و برای رسیدن این لحظه رفتن انتظار کشیده است اما حالا که تنها چند ساعت ناقابل به رفتنش پشت آن دیوار شیشه ای باقی مانده تردید به جانش افتاده است تردیدی که نمی گذارد خوشحالی اش آنقدر بالا بیاید که بگوید گور بابای همه چیز و همه کس .من رفتم . و خوشحال بدون اینکه یکبار پشت سرش را نگاه کند نمی تواند برود پشت ان دیوار شیشه ای . دلش برای همه چیز و همه کس یک چیزی می شود و هرچه می شود فرودگاه جای گریه کردن می شود گریه هایی که دلیل ندارد یعنی انگار دلیلی ندارد . فرودگاه جای مادر هایی است که فرق نمی کند به استقبال آمده باشند یا به بدرقه اشک در چشمانشان حلقه زده است . فرودگاه پر است از گریه .خنده ،خنده واقعی در فرودگاه وجود ندارد . پی نوشت : 1.پله های آبی رنگ فرودگاه مهرآباد که حالا گذر گاه سفرهای چند روزه است روزگاری برای من بلندترین پله های دنیا بود . روزگاری برای من محو شدن آدم ها در بالای آن پله ها به معنای ندیدن آنها بود. پله های آبی فرودگاه مهر آباد آخرین جایی بود که عزیزمان از آن بالا رفت و دیگر پایین نیامد . 2.فرودگاه یعنی استقبال از کسی که از همین جا دوباره می رود . |
||
|
|
|
|
|
چند شب تنها بودم .
پی نوشت : |
||
|
|
|
|
|
چند شب پیش برایم یک اس ام اس از یک شماره ناشناس آمد که چرا قدر تنهاییم را ندانسته ام .
پی نوشت : در اتاق را که باز کردم تنها با دختر کوچکش روی تخت نشسته بود همیشه سختم است که در بیمارستان باشم و دلداری بدهم حرف نمی زدم .وقت خداحافظی محکم بغلش کردم تا قبل از آن همدیگر را اینقدر سفت در آغوش نگرفته بودیم . تنهایی وقتی نمی خواهی تنها باشی خیلی بد است . |
||