تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...

 به روزنامه زیر دستم نگاه کرد و گفت تیتر خوبی است .گفتم مطلبش هم خوب است .گفت می دانید شوهرش برایش می نویسد ؟
گفتم از کجا می دانی ؟شنیده بود.دلم می خواست به او بگویم که مدت هاست با شوهرش اختلاف دارد .
نه .می خواهم یکبار هم که شده خودم را سانسور نکنم .دلم می خواست بهش بگویم خفه شو و با این همه اطلاعات ناقص و احمقانه ات راجع به تمام آدم هایی که فقط اسمشان را شنیده ای اظهار نظر نکن .
دلم می خواهد بگویم خفه شو به او .به راننده ای که پشت سر من بوق میزند و انتظار دارد که من بروم روی ماشین جلویی لابد .به کسی که سرش را می گیرد بالا و می گوید تو این حرف را گفته ای لابد که دیگران شنیده اند ! به مسوول بازرسی فرودگاه که می گوید شما حق نداشتید بیشتر از 80 دلار خرید کنید .به نگهبان دم در که بعد از چهار ماه هنوز از من می پرسد اینجا کار می کنید ؟
به منشی دفتر وکالتی که می گوید وقت ندارم توضیحات شما را گوش کنم .به منشی دکتری  که به من می گوید این مشکل خودتان است یک ساعت در مطب معطل هستید و نوبتتان نمی شود و...
دیگر دلم نمی خواهد بگویم مسوول شما کیست دیگر دلم نمی خواهدبرای ادم ها توضیح بدهم و با گفتگو سعی کنم چیزهایی را حل کنم .فقط دلم می خواهد بگویم :خفه شو .همین



+ نوشته شده در  87/08/20ساعت 18:0  توسط منصوره  | 

در یکی از قسمت های یک سریال آمریکایی شخصیت اول سریال قرار است مدل یکی از معروفترین شرکت های مد باشد .
دست بر قضا هم این خانم روزنامه نگار هم هست .روز مراسم وسط سالن و هنگامیکه داشت خرامان خرامان راه  می رفت خورد زمین .
بقیه مدل ها آمدند و از کنارش رد شدند و او روی زمین دراز کشیده بود .
گفت :آدم ها وقتی در دنیای واقعی زمین می خورند بلند می شوند و بلند شد .
این جمله اش که البته توسط کس دیگری برایم ترجمه شد از ذهنم نمی رود .

پی نوشت :
دنیای واقعی دنیای زمین خوردن و بلند شدن است .

+ نوشته شده در  87/08/01ساعت 18:13  توسط منصوره  |