تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...
در کتاب خواندم :

"مردها همیشه مال کسی هستند که جلوی چشمشون باشه نه توی خیالشون "

موافقم و حتی همین الان بیشتر از ده مثال هم جلوی چشمم است .

پی نوشت :
۱.اما تا مال کسی بودن را چگونه تفسیر کنیم .
۲.و آیا مهم است که کسی مال کسی باشد ؟
۳.به نظرم این جمله درست تر است  "مردها همیشه مجبورند مال کسی باشند که ...."
 

+ نوشته شده در  87/02/31ساعت 19:3  توسط منصوره  | 

نشسته بودند روی چهار پایه های چوبی مغازه کوچک .حرف می زدند بلند بلند .
می خندیدند بلند بلند و هراز گاهی هم شوخی می کردند با او که داشت برایشان پاستا درست می کرد .
روی تک صندلی بلندی روبرویشان نشسته بودم .سرم را به دیوار تکیه داده بودم و نگاهشان می کردم .دانشجو هایی را نگاه می کردم که منتظر حاضر شدن پاستایشان بودند و از دانشکده خبر می گفتند که تفکیک جنسیت شده است و از تحصن می گفتند و سر به سر هم می گذاشتند و سیگار دود می کردند و ...
تکیه داده بودم به دیوار .
انگار هزار سال گذشته است از پیتزا فروشی خاتون که نزدیک دانشکده بود .از دیوار پشت اتو بان همت که آن موقع ها نمی دانستم اتوبان همت است .از دفتر جوانان جبهه مشارکت از ماشین قرمز افرا .
انگار هزار سال گذشته است از خندیدن های بلند توی یک رستوران کوچک از جیم شدن از کلاس ها از سینما رفتن تنهایی از همه اینها انگار هزار سال گذشته است .
از آن روزی که سوار ماشین مریم شدیم رفتیم سینما عصر جدید و فیلم "طوطیا" را دیدیم و بعدش کنتاکی خوردیم .
فقط 10 سال گذشته است از اولین روزی که به دانشگاه رفتم .
 اما 10 سال یعنی آنکه باید دو دستت را باز کنی برای نشان دادن عددش .دو دستی که می تواند آغوش باشد .
10 سال یعنی رگه های سفیدی که میان مو های مشکی ات پخش شده است .
10 سال یعنی چروک های که برای این ده سال خندیدن و گریه کردن زیر چشم هایت افتاده  است .
10 سال ...
یعنی آنکه نگاهشان کنی و به این فکر کنی که انگار هزار سال گذشته است و نگاهت کنند انگار هزار سال گذشته است .

+ نوشته شده در  87/02/29ساعت 13:1  توسط منصوره  | 

یک ضرب المثل انگلیسی می گوید :هرگز نگو بله وقتی می خواهی بگویی نه !

پی نوشت :
۱.کسی ضرب المثلی بلد است که در آن بگویند چطور می شود گفت نه که قلبی شکسته نشود؟

+ نوشته شده در  87/02/28ساعت 11:34  توسط منصوره  | 

 دلم نمی خواست بروم خانه .دلم نمی خواست بروم روی همان تخت بنشینم و فکر کنم و موبایلم آنتن ندهد و صدای گوینده خبر شبکه خبر یک لحظه قطع نشود .
دلم نمی خواست بگویم گرسنه نیستم .چایی نمی خواهم .حالم خوب است و...یا برای فرار از همه اینها هدفون توی گوشم فرو کنم و فیلم ببینم یا نبینم .
دلم نمی خواست صبح شود و بیدار شوم و بروم در پارکینگ را باز کنم و سوار ماشین بشوم و بروم سرکار .
گفتم: می آیم خانه تو.
زنگ زدم و اعلام کردم که صبح مرخصی می خواهم .
توت فرنگی خوردم و حرف زدیم و داستان خواند و خوابیدم .از ساعت ۹ صبح که باید می رفتم سر کار هر نیم ساعت یکبار چشم هایم را باز کردم و فکر کردم که چه خوب که نمی روم سر کار و چه خوب که هیچ کاری ندارم جز اینکه غلت بزنم .
چه خوب که کارهایی که دوست نداشتم نکردم حتی برای چند ساعت .
پی نوشت :
عاشق این هستم که از روزها و ساعتهای تکراری زندگی بدزدم و غیر تکراریشان کنم.
+ نوشته شده در  87/02/24ساعت 14:24  توسط منصوره  | 

دلم می خواهد آدم زود باوری نباشم .اما حتی وقتی با قطعیت هرچه تمامتر هم دارم نگاه میکنم و می گویم که حرفت را باور نی کنم چیزی که نمی دانم چیست ته دلم می لرزد .نکند راست باشد .
هر داستان احمقانه و غیر قابل باوری این تردید را در دلم می اندازد که نکند راست باشد و بعد یک چیزی مثل غم توی دلم جمع می شود که دلم می خواهد بگویم شاید راست می گویی.شاید هیچ وقت نگویم
که تو راست می گویی.اما همیشه فکر می کنم که شاید راست می گفتی حتی اگر چرند ترین داستان دنیا را هم می گفتی چیزی ته دلم می گفت که شاید راست بگویی .
دلم می خواهد اما که آدم زود باوری نباشم و چیزی ته دلم نلرزد و ...
 

پی نوشت :
من نمی فهمم چطور می شود در چشم کسی نگاه کرد و فهمید که راست می گوید یا نه ؟به نظر من چشم ها همیشه همان چیزی را می گویند که صاحبش می خواهد.

+ نوشته شده در  87/02/22ساعت 14:14  توسط منصوره  | 

جاده خلوت بود .یک جاده خلوت سر بالایی .اطرافم دیگر خانه نبود .صدای" دایدو "آرام بود  چون صدای ضبط کم بود .
پیچیدم توی خاکی که فقط اندازه ماشین جا داشت .بالا بودیم .خیلی بالا .تمام تهران دود گرفته پر ترافیک زیر پایمان بود .
تکیه دادم به در ماشین و چشم دوختم به برج میلاد .
گفت:خوشبخت است .
لبخند زدم و فکر کردم کی برج میلاد تمام می شود ؟
گفت :تکلیفش با خودش معلوم است .
صدای "دایدو "می آمد .به این فکر کردم که گفته بود ترجمه ترانه اش این است که" زندگی من اجاره ای است ."
گفت :ماشین را خاموش کن .
دلم می خواست صدای ضبط را بشنومم .برگشتم به صورتش نگاه کردم که اصلا فرق نکرده بود و به دست هایش و لبخند زدم .
گفت :دلم برایت تنگ شده بود .
مکث کرد حالا استادیوم آزادی در مسیر نگاهش بود .به استادیوم نگاه کردم و فکر کردم الان  صد هزار آدم در آنجا فریاد می کشند .
گفت :خوشبختی ؟
سرم را کج کردم .تهران پشت سرش کج شد .دستهایم را جلو بردم .دستهایش به همان گرمی بود که یادم می آمد .
گفتم :چقدر اینجا با صفا است .
نگاهم می کرد با چشمانی که حالا پر از اشک بود .
گفتم:خوشبختم .
پایین آن جاده سربالایی پیاده شد .صدای ضبط را زیاد کردم .موبایلم زنگ زد .دکمه سبز را فشار دادم و فکر کردم هیچوقت نمی فهمد چقدر خوشبختم .


+ نوشته شده در  87/02/15ساعت 14:50  توسط منصوره  | 

چنانت دوست می دارم که وصلم دل نمی خواهد
کمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن 
                                                                   سعدی
من نمی فهمم چرا باید وقتی کسی را دوست داری به وصلش نرسی ؟این سوال جدی من است .
چرا کمال دوست داشتن در فرهنگ ما به وصال نرسیدن است .کمال دوست داشتن فراق است .
عاشق این هستیم که ناله کنیم  .حتی وقتی عاشقیم ناله کنیم .
اگر کسی را می خواهی پشنهاد بده یا قبول می کند یا نمی کند .به همین سادگی . 
پی نوشت :
به نظرم چون ناله کردن و از فراق گفتن آسانتر است از اینکه یک رابطه را هدایت کنی .

+ نوشته شده در  87/02/13ساعت 13:30  توسط منصوره  | 

گفت :تو این چیزی که نشان می دهی نیستی .
می توانستم چند کار بکنم .
۱.بحث کنم که چرا این حرف را می زنی .۲.توضیح بیشتر بخواهم و لاجرم توضیح بیشتر بدهم .۳.تمام تلاشم را بکنم که بفهمد اشتباه می کند .
راه چهارم این بود که بگویم تو راست می گویی.
سالها است که این راه چهارم را کشف کرده ام کسانی که تو را نقد می کنند فقط می خواهند بشنوند که درست فهمیده اند .من این لذت را به آنها می دهم .راست می گویی.من همین چیزی هستم که تو کشف کرده ای .
این را بگو و جانت خلاص است .آنوقت هیچ چیز  حرام نمی شود نه رابطه و نه اعصاب و نه انرژی.
پی نوشت :
شاید هم واقعا راست می گوید. 
 

+ نوشته شده در  87/02/07ساعت 15:45  توسط منصوره  | 

روزهای بد هم به پایان می رسد .آفتاب در پایان روزهای بد هم به همان شکوهی غروب می کند که در پایان یک روز معمولی یا حتی بد .
و با همان شکوه هم طلوع می کند .چه روز بد باشد چه روز خوب چه روز بی صفت .

پی نوشت :
۱)نوشت :دنیا مثل امروزه همه سختی هاش و گریه هاش تمام می شود و ختم می شود به لحظه های آرام و ساکت .

چه کسی گفته است که چون آرام می شوی و ساکت همه چیز تمام شده است ؟
اما موافقم دنیا همین است وقتی آرام هستی و ساکت  انگار همه چیز تمام شده است .


۲)دیروز روز بدی بود .روزش تمام شد .

+ نوشته شده در  87/02/04ساعت 12:22  توسط منصوره  | 

پوست صورتم خشک است کرم ژله ای سبز را می مالم روی پوست خشک صورتم .رژلب صورتی چرک را که بزنم رنگ پریده تر می شوم .بالا چشمانم خط سیاه می کشم .یک خط سیاه نازک .پوست  زیر چشمم را می کشم و یک خط نازک هم آنجا می کشم .هنوز هم هر روز صبح در کمد لباس هایم را باز می کنم و فکر می کنم چه بپوشم  کشوی روسری ها را هم بیرون می کشم بعضی وقتها دقایقی هم نگاه می کنم به رنگ ها و فکر می کنم چه رنگی امروز حالم را بهتر خواهد کرد ؟
قبل از آنکه ظهر شود پوست لبم را کنده ام .ساعاتی بعد از ظهر است که زیر چشمانم سیاه می شود و هر رنگی که پوشیده باشم انگار حالم بهتر نیست .
بعضی وقت ها هم بعد از ظهر پشت چراغ قرمز طالقانی دوباره رژلب صورتی را می زنم اما انگار رنگم پریده تر می شود .پشت همان چراغ قرمز چشمان خسته سیاهی است با یک لب کمرنگ .
همیشه فکر می کنم می شود چیزی پوشید که با نگاه کردن به آن  که یک روز بد را نجات داد.

پی نوشت :

گفت :چرا رژلب قرمز نمی زنی؟
یعنی راه نجات این است ؟یک لب قرمز در یک صورت سفید و سیاه ؟

+ نوشته شده در  87/02/02ساعت 14:55  توسط منصوره  |