تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...
من اینجا را دوست ندارم .
+ نوشته شده در  87/01/31ساعت 15:3  توسط منصوره  | 

بی تو زیستن را باید بیاموزم
با همه کارهایی که کرده ایم و نکردیم
با همه آن چه از دست رفته
و چاره ای ندارم جز اینکه امیدوارانه
بدون آن ها سر کنم

                                کمی از شعر ژولیت بینوش در سوگ آنتونی مینگلا/شهروند   شماره ۴۲                 

پی نوشت :
امیدوارانه بدون آنها سر کنم.اما چگونه؟

      

+ نوشته شده در  87/01/25ساعت 12:1  توسط منصوره  | 

همیشه فکر می کردم چرا آدم هایی که می خواهند خودکشی کنند خودشان را می سوزانند.
مرگ اینقدر دردناک اجازه نمی دهد که آدم فکر کند چقدر می شود از مردن هم لذت برد.حتی اگر مهم هم نباشد که دیگران که قرار است سر قبرت گریه و زاری کنند و پشت جنازه ات را بیفتند چقدر از دیدن جنازه سوخته ات چندششان می شود به نظرم این درد کشیدن طولانی آدم را از هرچه مردن است بی زار و پشیمان می کند .
و این بدترین اتفاق است که حتی وقتی تصمیم گرفته ای بمیری هم پشیمان بشوی!
وسط سوختن بگویی چه غلطی کردم .از همه بدتر اینکه نمیری و تو را نجات بدهند و مجبور باشی آن قیافه را با خودت حمل و نقل کنی .
مردن آن هم وقتی خودت زمانش را انتخاب می کنی و می توانی مکانش را هم انتخاب کنی و می توانی روش را هم خودت انتخاب کنی مراسم زیبایی است که لزومی ندارد با درد و پشیمانی همراه باشد .
اما باز هم این زنها هستند که بیشتر برای خودکشی خودشان را می سوزانند شاید برای اینکه با مردنشان اعتراض کنند یا شاید با مردنشان دیده شوند یا شاید یکبار یک دلیل موجه پیدا کنند که فریاد بکشند .
متاسف می شوم که حتی نمی توانند مرگ اتنخابیشان را زیبا تر کنند .
مرگ انتخابی باید زیبا باشد آنقدر که بیارزد به پایان دادن تمام لذت های زندگی .باید شیرینترین لذت باشد.
پی نوشت :
میخندم و می گویم تمام آدم حسابی های دنیا خودکشی کرده اند .انگشتانم را می آورم بالا و می شمارم همینگوی .غزاله علیزاده.ویرجینیا وولف.سیلویا پلات .هیتلر.هیچ وقت دست دومم را بالا نمی آورم .نه به خاطر اینکه دیگر نمی شناسم به خاطر اینکه می فهمم که می ترسد من هم بخواهم یک آدم حسابی بشوم .
 
+ نوشته شده در  87/01/21ساعت 13:24  توسط منصوره  | 

یکبار کنار دریا که بودم باران می آمد .حالا هرچی فکر می کنم یادم نمی آید کی یا کدام شهر.
جلوی پنجره ایستاده بودم و به باران نگاه می کردم و فکر می کردم من یکبار کنار دریا بوده ام و باران می آمده است اما دیگر هیچ چیز یادم نمی آید .فقط یادم می اید که دریا طوفانی بود .زیر باران خیس شده بودم . آب شور از دریا به صورتم می ریخت و من هنوز ایستاده بودم .لابد ایستاده بودم تا خیستر شوم .اما بقیه کجا بودند ؟
تنها تصویر واضح در ذهنم همان است تصویر خودم .
اما دیگر هیچ چیز نیست .
شاید هم توهم گرفته ام و هیچ وقت وقتی باران می آمده من کنار دریا نبوده ام اما مگر می شود تصویری خیالی اینقدر واضح باشد ؟
شاید هم توهم گرفته ام .از صبح نه این تصویر از جلوی چشمم می رود که در آن روز بارانی کذایی کنار دریا بوده ام و نه چیز دیگری یادم می آید که به این نتیجه برسم که توهم ندارم .
مرز باریکی است بین واقعیت و خیال ؟

پی نوشت :

۱)نکند به همین وضوحی که آن روز در ذهنم هست وممکن است وجود نداشته باشد بسیاری از چیزهای دیگر هم فقط در خیالم است و وجود ندارد.

۲)انگار باید بگویم مرز بین عقل و جنون باریک است .

۳)..ورد پای مسافر بر برف و این همه که زندگی اش می نامیم شاید تنها خیالی باشد  رویایی که پشت زمین را خالی نمی کند

+ نوشته شده در  87/01/20ساعت 15:5  توسط منصوره  | 

باران می آمد .خواب می دیدم باران می آید .از آن باران هایی که دوست دارم .تند و یکبند اما بدون باد .
لباس هایم خیس شده بود .همانطور که دوست دارم آنقدر خیس که به تنم بچسبد .
آب از روی موهایم می چکید روی مژه هایم  و همانطور که دوست دارم از روی گونه ام می چکید روی زمین  مثل اشک .
روی خیابان سنگفرش را ه می رفتم .خیابان خلوت سنگفرش مثل خیابان پشت هتل استانبول همانطور که دوست داشتم .
خیابان خلوت سنگفرش در یک شب بارانی راه می رفتم با دست های گشاده و قطره های باران از روی صورتم  پائین می رفت و لبهایم خیس می شد و لباسهایم خیس بود و...همه چیز همانطور بود که دوست داشتم .
منتظر بودم اما در خواب هم منتظر بودم .منتظر تاوانی که باید می دادم در ازای اینکه چیزهای دوست داشتنی ام را داشته ام .
منتظر بودم و می ترسیدم .می دانستم هر چقدر چیزهایی که دوست دارم بیشتر با هم جمع شود تاوانش سنگینتر است .
خواب می دیدم .اما منتظر بودم .

پی نوشت :

منتظر هستم .



 

+ نوشته شده در  87/01/18ساعت 13:16  توسط منصوره  | 

حالا هرروز باید آن پل را ببینم .اما قبل از آنکه به نیمه پل برسم دور می زنم و دوباره دور می شوم .
گفتم :از روی این پل که رد می شوم قلبم تند تند می زند.
گفت :پشت این پل خانه ای است که مصداق کامل دنیا است .
پشت آن پل خانه ای بود که در آن از دست دادم و به دست آوردم .تجربه کردم و آموختم .پشت آن پل خانه ای بود  که از پانزده سالگی من شروع می شد و در بیست و هشت سالگی من ختم شد .
پشت آن پل خانه ای بود عجیب ترین اتفاق ها در آن افتاد .
گفتم :هر وقت بخواهم به یاد جسارت هایم بیفتم حتما سری یه این خانه خواهم زد .
گفت :هر کسی خانه ای دارد و پلی و خیابانی که وقتی از آن می گذرد قلبش تند تند می زند .
پشت آن پل خانه ای است که ...

+ نوشته شده در  87/01/09ساعت 12:48  توسط منصوره  |