|
|
|
|
|
بعضی وقت ها پیش می آید .نه اینکه ندانی دارد پیش می آید .می دانی اما هیچ کاری نمی کنی تا همین طوری پیش بیاید.هر شب حضور خزنده اش را حس می کنی .هر روز صبح می دانی یک قدم دیگر به تو نزدیک شده است اما خوش داری که بنشینی و آمدنش را نگاه کنی با لبخندی که انگار می دانی هر وقت بخواهی می توانی نگذاری بیشتر از این جلو بیاید .پس با آرامش آمدنش را نگاه می کنی با لبخند جا خوش کردنش را در تمام زاویه های خانه و ماشین و اداره حس می کنی و می گویی هر وقت بخواهم متوقفش می کنم .حالا بگذار باز هم جلوتر بیاید . اما مثل گربه ای می شود که در کنارت جا خوش کرده و تو می گویی هروقت بخواهم بیرونش می کنم .گردنش را می گیرم و می اندازمش بیرون .اما به این راحتی نیست .واقعا به این راحتی نیست . گاهی وقت ها پیش می آید. اگر بیاید ... باید از اول نگذاشت که بیاید . |
||
|
|
|
|
|
می خواهم تنها باشم. |
||
|
|
|
|
|
نشسته بودم روی نیمکت از جلوی من رد می شد .هر ۳۰ ثانیه یکبار .راه میرفت در فضای کوچکی که هر ۳۰ ثانیه یکبار از جوی چشم من می گذشت . نیمکت فلزی سرد بود .زانوهایم را به هم چسباندم .دستهایم در جیبم بیشتر فرو بردم .اما هوا سرد بود . جلوی من یک تپه کوچک بود که چمن هایش یخ زده بودند و هیچ گلی نداشت .تنها تصویر جاندار پاهای او بود که می رفت و می آمد .برای دیدن چهره اش باید سرم را بالا می گرفتم . دلم نمی خواست سرم را بالا بگیرم .دلم می خواست سهم من از دیدن او همین اندازه ناقص باشد . می توانستم چهره اش را هر طور که بخواهم تصویر کنم و صدایش را و هرچه را که می خواهم لزومی نداشت ببینمش .در تمام مدتی که راه رفت و نشستم سرم را بالا نیاوردم و به لحظه هایی از زندگی ام فکر کردم که می توانستم به همین راحتی سرم را بالا نیاورم و ندانم و نبینم . دانسته هایت هر چقدر اندک تر باشد راحتتری. رابطه هایت هرچقدر به سطح نزدیکتر باشد راحتتری. هرچقدر کمتر بگویی و کمتر بدانی و کمتر بخواهی ... دنیا برای کمتر خواستن است .کمتر دیدن . |
||
|
|
|
|
|
چشمانم گرد شده بود .انگار حسی از تمام سلول های وجودم بیرون می آمد و به چشم هایم می رسید و چشمانم گرد می شد. صد میلیارد را اگر به هرکسی بدهند به راحتی دستش به خون دیگری آلوده می شود و توجیه هم می شود کرد به راحتی که برای مبالغی بسیار ناچیز تر از آن می کنیم .و قبل از آنکه پای منافعمان وسط نیاید اصلا برایمان مهم نیست که شاید جنایتی رخ داده باشد .من به مبالغی کمتر از این هم فروخته شده ام و فروخته ام و شاید هم در برابرش عدالتی هم صورت نگرفته است . به راحتی می توانستم جای هرکدام از آن آدم ها باشم.به همان خیانتکاری.ترحم انگیزی .کریهی .راستگویی.دورویی.بی رحمی و...سخت است که بدانی چقدر می توانی بد باشی . تمام دیشب و امروز به این فکر می کنم که کاش صبر "کلارا "را داشتم .کاش می دانستم "بانوی سالخورده" همه روزی می رسد .روزی که منتظرش نیستی و مجبور به ملاقاتش هستی .مجبوری که عدالت را اجرا کنی هرچند که دیگر معنای آن عدالت نباشد .به سی سال فکر می کنم به اینکه بعد از سی سال این عدالت چه مرهمی می تواند باشد ؟چه اهمیتی دارد که تمام سالهای زندگی ات را مهره بچینی و فکر کنی و صبر کنی تا بالاخره زمانش برسد .مهم نیست ."کلارا"به نظرم خوشبخت نبود در تمام آن سی سال و حتی بعد از آن هم خوشبخت نبود. در حالیکه اگر سی سال پیش و در زمانش عدالت اجرا می شد شاید سال هایی را می توانست خوشبخت و راضی باشد .عدالت هم باید در زمانش اجرا شود .هر چیزی در زمانش باید اجرا شود حتی خیانت . |
||
|
|
|
|
|
گفت دوستیم دوستهای خوب.لابد دوست بودیم .لابد خوبی اش را هم تشخیص داده بود. نمی شناختمش انگار.خطوط صورتش محو بود و نا آشنا.فکر کردم کجا دیدمش ؟ گفت تا آخرش دوستیم .آخرش؟مگر آخرش داشت ؟مگر می دانست آخرش کی است ؟آخرش چیست؟ سرش را کج کرد لبخند زد و گفت :دوستیم ؟نگاهش کردم به تمام خطوط ناآشنای صورتش خواستم بگویم نیستیم .خواستم بگویم دوست نمی خواهم .تنهایی راحتترم .خواستم سرم را راست بگیرم لبخند نزنم و بگویم نیستم . فکر کردم که او می دانست که ما دوستیم و دوستهای خوبی هستیم و آخرش کی است.من هیچ کدام را نمی دانستم .حالا من می دانم که دوست نیستیم و او نمی داند .یک دانسته کوچک در برابر این همه دانسته های او. سرم را کج کردم لبخند زدم .گفت پس دوستیم .من هنوز حرف نزده ام . |
||
|
|
|
|
|
۱)ممنونم از تو که بی کاغذ کادو "مادام بوواری "را به من دادی و هرچند نگذاشتی هر روز برایت از عیش ها و رنج های مادام بگویم اما ایمان دارم که شنوا تر از تو برای شنیدن حرف هایم نیست . ممنونم هم به خاطر مادام و هم به خاطر تمام دریچه هایی که باز کردی و لحظه هایی که شنوا بودی و چشمانت منتظر جمله بعدی به چشمانم نگاه می کرد و هم به خاطر لحظه های نابی که آفریدی بعد از دیدن هر فیلم .هر تئاتر.بعد از خواندن هر کتاب .بعد از هر تصمیم جدید.بعد از دیدن هر مکان جدید. ۲)دلم نمی آید این جمله را ننویسم که از مجله " زندگی مثبت" شماره ۲ است ودر پرونده مرگش نوشته شده است :امشب آخرین فرصت است برای گفتن دوستت دارم .هر شب آخرین فرصت است. ۳)و این جمله از نیچه که فاطمه نوشته است و چسبانده است روی مانیتور خودش و من:انسان تنها در تنهایی خویش را می بلعد نزد دیگران بسیاری او را می بلعند.حال برگزین. ۴)این روزها خیلی فکر می کنم به چیزهایی که نگفته ام و باید بگویم . |
||
|
|
|
|
|
هرچه بود خوشبخت نبود .هرگز احساس خوشبختی نکرده بود .این نابسندگی زندگی از چه بود ؟ازچه ناشی می شد؟این که به هرچه تکیه می کرد درجا می گندید ؟...اگر براستی در جایی انسانی نیرومند و زیبا وجود داشت .انسانی نستوه سرشاراز شور و در عین حال ظرافت با قلب یک شاعر و چهره یک فرشته که چنگ به دست داشت و رو به آسمان مدیحه های نکاحی می خواند .اگر وجود داشت چرا اتفاقی به او بر نمی خورد ؟به راستی که هیچ چیز ارزش جستجو نداشت .همه چیز دروغ بود .هر لبخندی خمیازه ای از ملال را پنهان می کرد و هر شادی ای لعنتی را هر لذتی چندشش را و از بهترین بوسه ها چیزی جز میل تحقق ناپذیر خوشی بزرگ تری روی لب ها نمی ماند.
مادام بوواری/۳۹۹ پی نوشت //مادام بوواری اعصابم را خرد کرده است .زن هم اینقدر احمق نوبر است .هنوز نفهمیده است که راه نجاتش متوسل شدن به دامان مردان نیست .
|
||
|
|
|
|
|
باورش این بود که عشق باید به یکباره با درخشش های بسیار و تکان های شدید از راه برسد .توفانی آسمانی که به زندگی هجوم بیاورد وزیر و رویش کند.اراده آدمها را مثل شاخ و برگ بکند و دل را یکپارچه ببردو به ورطه بیندازد. نمیدانست که وقتی ناودان ها گرفته باشد باران روی بام خانه ها دریاچه ها به وجود می آورد.او این چنین خود را در امنیت می دانست تا اینکه ناگهان ترکی را در دیوار کشف کرد. مادام بوواری/۱۴۱ پی نوشت // وقتی خود را ایمن میدانی می آید.همیشه. |
||
|
|
|
|
|
در ژرفای وجودش منتظر رویدادی بود.همچون ملاحان توفان زده نگاه سرگشته اش را بر پهنه تنهایی زندگی اش می دوانید. بادبان سفیدی را انتظار می کشید که از دوردستهای افق مه آلود به چشم بیاید.نمی دانست این اتفاق چه خواهد بود .کدام باد آن را سر راهش قرار خواهد داد. او را به سوی کدامین کناره خواهد برد .نمی دانست زورقی خواهد بود یا ناو سه دکلی .سرشار از نگرانی یا لبالب آکنده از شادمانی . اما هر صبح هنگام بیداری امیدوار بود که همان روز بیاید برای هر صدایی گوش تیز می کرد از جا می جست. تعجب می کرد از این که نمی آمد. سپس با هر غروب آفتاب غمگین تر می شد و دلش می خواست که فردا سر برسد . رمان "مادام بوواری"صفحه ۹۱ پی نوشت /در تمام دنیا زنان منتظر فردا هستند انگار. |
||