تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...
دستم را که  دراز کنم  قرص ها روی میز اتو است  .نزدیک تختم .لازم نیست  بلند شوم یا حتی بچرخم .دستم به قرص ها می رسد .کمی اینطرف تر هم لیوان آب  .تازگی ها برای خوردن آب لازم نیست بلند شوم فقط دستم را بالاتر می آورم .
با شکم خالی نمی شود قرص بخورم .دستم را زیر بالشت می برم هنوز چند شکلات آنجا هست  .
چشمانم را هنوز باز نکرده ام .
هنوز چشمانم بسته است  .صدای زنگ موبایل می آید برای اینکه بدانم چه کسی پشت خط است فقط کافی است کمی دستم را دراز کنم .
با چشم بسته هم می توانم جوابش را بدهم بدون اینکه تکان بخورم .شاید حتی لازم نباشد فکر هم بکنم .
وقتی چشمانم بسته است یعنی خوابم .یعنی خاموشم .یعنی نمی توانم حرف بزنم .یعنی الان منصوره نیست .
فقط این اس ام اس است که مجبورم می کند چشمانم را باز کنم .
فقط این صدای زنگ ساعت است که مجبورم می کند بلند شوم .
این صبح است که می گوید نمی شود دستت را دراز کنی و به هرچه می خواهی برسی .

+ نوشته شده در  86/09/28ساعت 15:42  توسط منصوره  | 

خوشحالم که یک نفرهم به جمع ما اضافه شده است و از همین جا می گویم که منتظر خواندن خاطراتش هستم .

همچنان مدرسه راهنمایی...

در مدرسه ما همه دانش آموزان یا باید با سرویس میرفتند و می آمدند یا با پدر و مادرشان .فقط پدر و مادر نه برادر و خواهر .خانه ما اصلا از مدرسه دور نبود .۱۰ دقیقه پیاده روی اما من با سرویس می رفتم . یعنی ساعت ۶:۱۵ سوار سرویس می شدم تا بعد از یک دور شمسی به مدرسه برسیم .
سرویسمان یک مینی بوس بود با یک پرستار که یک خانم چادری بود و مواظب بود یک وقت راننده سرویس با ما حرف نزند .مادرانمان باید ما را دم در به پرستار تحویل می دادند و بعد از ظهر هم از پرستار سرویس تحویل می گرفتند.یعنی به جرات می توانم بگویم که هیچ مردی را بدون محافظ نمی دیدیم .در ضمن برای ما ممنوع بود که خودمان به بقالی و...برویم و خرید کنیم .
در زندگی ۱۳ سالگی من اما یک اتفاق عجیب افتاد .راننده سرویسمان مریض شد .بقیه بچه ها به سرویسهای دیگر منتقل شدند اما چون مسیر من فرق می کردقرار شد  چند روز بدون سرویس بروم.
از عجایب اینکه قبول کردند چون مامانم نمی توانست بیاید دنبالم خودم بروم .
روز اول واقعا نمی توانستم بروم .از خیابان می ترسیدم .روز دوم اما راحتتر بودم تا آنجائیکه تصمیم گرفتم بروم برای خودم لواشک بخرم و در حالی که راه می روم آن را بخورم شاید هم چشمانم از ترشی ولذت لیسیدن لواشک برق هم میزد شاید خوشحالم هم بودم  .غافل از اینکه تحت نظر بودم .مشاور پایه امان که یک زن دراز و زشت و به نظرم بیکار بود دنبال من تا در خانه می آمده که ببیند من که به عنوان یک موجود کشت شده به شکل آزمایشی در این فرصت به دستم آمده چه خطائی مرتکب می شوم .
ومن خطا را مرتکب شدم .هم به تنهایی خرید کردم و هم در خیابان لواشک خوردم و آبروی تمام دخترهای چادری را زیر سوال بردم .
مامانم فردا به مدرسه احضار شد و شنید که دختری دارد مستعد برای هرگونه کار خطایی و باید بیشتر مواظبش باشدو مسوولان مدرسه هم راضی تر از قبل که چه افکار درخشانی داشته اند که می دانستند ما ممکن است خطا بکنیم و ما را رها نکرده اند .
در چند روز باقی مانده من با آژانس رفتم مدرسه .
لواشک در خیابان ؟بعد ها که دیگر ۱۳ ساله نبودم و اختیارم دست آنها نبود خیلی سعی کردم حس آن روزها را در خودم زنده کنم و بی وحشت ریختن آبرو (این مزخرف ترین چیز دنیا )در خیابان لواشک بخورم .
اما آن حس هیچ وقت در من زنده نشد .

 

+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 10:17  توسط منصوره  | 

مقدمه :

از روزی که مریم خاطره های مدرسه های مذهبی اش را می نویسد روزها عجله دارم تا زودتر وبلاگش را بخوانم تا بینم با کدام خاطره اش می توانم هم ذات پنداری کنم .اما تصمیم گرفتم که خودم هم خاطره  هایم را بنویسم .با نام های حقیقی و ماجراهای حقیقی.از امروز می توانید در اینجا هم خاطره های تلخ یا مسخره بخوانید .خاطره های نوجوانی هایم را .

مدرسه راهنمایی اسلامی قدوسی:

بالاخره بعد از مشورت های بسیار زیاد خانواده ام تصمیم گرفتند که مرا که بیشتر از ده امتحان ورودی به مدارس مذهبی را در آن تابستان سیاه پشت سر گذاشته بودم بگذارند مدرسه قدوسی.
روزی که رفتیم اسم بنویسیم از من و پدرم و مادرم یک تعهد نامه گرفتند که شامل بندهای بسیار زیادی بود جوراب مشکی .شلوار و مانتوی دوخته شده توسط مدرسه .موی کوتاه یا بسته شده توسط کش ماست و...
در جایی هم از تعهد نامه آمده بود که می توانیم در حصار مدرسه جوراب سفید پایمان کنیم و روسری سفید .
یک روزگ ن ر "و" س ا" و من رفتیم دفتر نظامت و گفتیم پس ما اجازه داریم که در مدرسه جوراب سفید بپوشیم ؟ناظم هم که اصلا خوشش نیامده بود که ما یادمان مانده است که چه چیزی را امضا کردیم قبول کرد .
سر صف ایستاده بودیم بین آن همه دختر فقط ما سه تا جورابمان سفید بود .احساس غرور هم می کردیم .
استیفایی"مدیر محترم "که همیشه چادر سرش بود و رویش را می گرفت پشت بلند گو رفت .خیلی ازش می ترسیدیم همه ما .حتی الان که می نویسم هم یک لحظه دستهایم یخ کرد .
صدایش از خشم و ناراحتی دو رگه شده بود .گفت :امروز روزی است که من از خودم خجالت می کشم .امروز روزی است که قلب من به درد امده است .
سه دانش آموز در این مدرسه هستند که به جای اینکه به درس فکر کنند به جای اینکه به فکر ایمان خود باشند می خواهند جوراب سفید بپوشند .
سخنرانی ادامه داشت .کدامیک از ما سه نفر زودتر برید ؟یادم نیست .ما سه تا توی حیاط ایستادیم تا جریمه شویم تا مادرانمان بیایند جواب گو ی این بی حرمتی ما به اسلام باشند .
۱۳ ساله بودم که فهمیدم زن بودنم چقدر عذاب اور است .
اگر فراموش می کردم هنگام خروج از مدرسه جورابم را عوض کنم می دانید چه فاجعه ای رخ می داد ؟
بیرون چاردیواری مدرسه مردهایی بودند که با دیدن جوراب سفید من تحریک می شدند.این توجیه مدیر مان بود .
من ۱۳ ساله بودم نمی دانستم تحریک چه معنی دارد .
من ۱۳ ساله بودم فقط دلم می رفت برای جوراب های سفیدی که لبه اش توری بود و بر می گشت .
من ۱۳ ساله بودم
هنوز هم وقتی از ان جوراب های سفید تور دار می بینم چیزی در دلم تکان می خورد.

+ نوشته شده در  86/09/19ساعت 14:45  توسط منصوره  | 

۱)گفت: برویم شام بخوریم .اما هنوز هوا تاریک نبود .گرسنه ام نبودم .حالا که فکر می کنم میبینم دلم هم نمی خواست بروم رستوران اما ...رفتم .شام خوردم و خودم را مجبور کردم که ادای آدم هایی را در بیاورم که خیلی خوشحالند .

۲)گفت :برویم قدم بزنیم .هوا سرد بود .لباس هایم گرم نبود .کفش راحتی هم به پا نداشتم .حالا که فکر می کنم می بینم هیچ وقت از را ه رفتن الکی در خیابان ها خوشم نمی آمد .اما راه رفتم .سرما ودرد پاشنه پایم را تحمل کردم و تا لحظه ای که دور شد لبخند زدم .

۳)می توانم تا عدد بی نهایت از این خاطره ها بنویسم .از لحظه هایی که نمی خواستم کاری را بکنم اما کرده ام و بعد هم هیچ چیزی بهتر نشده است .هیچ چیزی عوض نشده .

۴)اینکه بگویی نه به کسی که می خواهد بگویی آره هنر است .

۵)اما من یقین دارم که اگر بگویی نه به کسی که می خواهد ازتو بشنود آری هیچ اتفاقی در عالم امکان نمی افتد .

یقین دارم

+ نوشته شده در  86/09/17ساعت 10:29  توسط منصوره  | 


نوشت برای منصوره من !
 من منصوره هیچ کس نبودم .اما کتاب را خواندم و گذاشتم که باور کند که می تواند پایان نام مرا به ضمیر خودش گره بزند .
گفت برای منصوره ام !
من منصوره هیچ کس نبودم .اما گذاشتم که آن عطر فروش هم با لبخند و شاید هم حسرت نگاهمان کند
بویش را روی لباس هایم پخش کردم و منصوره خودم باقی ماندم .
گفت تو آن منصوره ای که می شناختم نیستی ؟
من منصوره شناخته شده هیچ کس نبودم .اما گذاشتم که چشمانم بسوزد تا او فکر کند که پشیمانم از اینکه دیگر نمی شناسدم و ناشناس برای خودم ماندم .
گفت دیگر منصوره ام نیستی.
من هیچ وقت منصوره اش نبودم .اما گذاشتم که که لبخندم فرار کند تا او باور کند که یک روز مال او بوده ام . 


شاید هیچ وقت باور نکرد که من قبل از آنکه عزیز یا خانمی با این و ببین  و منصوره ام و...باشم سالها با هویت منصوره تنها زندگی کرده ام .
شاید هیچ وقت باور نکرد که قبل از آمدنش هم آدم بوده ام و بعد از رفتنش هم آدم می مانم .

+ نوشته شده در  86/09/11ساعت 14:58  توسط منصوره  | 

۱)اگر دکمه قرمزش را فشار بدهی دیگر هیچ صدایی از آن خارج نمی شود .نه تک زنگی که به تو بگوید پیام داری نه زنگ بلند و خوشحالی که بگوید یک نفر پشت خط منتظر تو است .

۲)اگر درش را ببندی .بگذاریش در کیفش در گوشه اتاق .دیگر نمی فهمی که یاهو چند بار به تو می گوید خوش آمدی و چند پیام داری .

۳)اگر سیم سفید بلندش را از پریز بکشی تمام چراغ هایش خاموش می شود حتا آن چراغ قرمز چشمک زن کوچک که اگر فشارش بدهی به تو می گوید کجایی ؟کار مهم دارم .به من زنگ بزن .فردا می یای ؟و...

۴)اگر بدون اینها چند ساعت در جاده ای که در این روزهای پائیزی خلوت است رانندگی کنی به جایی میرسی که می توانی زیر پایت را نگاه کنی و بگویی چقدر بالا آمدم !

۵)دلم گرمای یک فنجان چای می خواهد در دستهایم در نم نم باران و مه بدون هیچ چیزی که مرا وصل کند دوباره به پایین .دلم تنفسی چنین می خواهد . 

+ نوشته شده در  86/09/06ساعت 15:14  توسط منصوره  | 

هوا بارانی بود .مثل این روزها .زنگ زد گفت :برویم بچرخیم ؟صدایش خوشحال نبود.مثل بیشتر روزهای آن وقتها.
چند ساعت بعد توی ماشین من بودیم همان ماشین کوچک .قرار گذاشتیم که لودگی کنیم و بی خیال دنیا باشیم .
یادت هست چقدر بعدش پشت چراغ قرمز پیاده شدم تا از عقب ماشین دستمال کاغذی را بیاورم ؟
یادت هست چند بار صدای فروغ را گوش دادیم که می گفت :و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد؟
یادت هست همه لودگی کردنمان همین بود که فروغ گوش دهیم و شیشه ها را بالا بکشیم تا کسی نشنود که مادر ترافیک ولیعصر فروغ گوش می دهیم ؟
یادت می آید که باران می آمد ؟
یادت می آید که برف می آمد؟
یادت می آید آن زمستان سرد را ؟چرا ما سردمان نبود ؟
دلم برای اینکه برویم بیرون .خودمان خودمان را شام رستوران ایتالیائی ها دعوت کنیم .خودمان برای خودمان کادو بخریم .بچرخیم
و شب آن موجود پشمالوی سفید را بغل کنم وتو شاملو بخوانی در زیر نور کم خانه ات تنگ شده است .
فکرش را بکن دوباره در آستانه فصلی سردیم .
نوار فروغ گم شده است و ماشین های ما حالا ام پی تری می خوانند .
اما ...
می آئی برویم بچرخیم ؟دستمال کاغذی جلوی ماشین است .
+ نوشته شده در  86/09/03ساعت 10:5  توسط منصوره  |