تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...
چاه دستشویی گرفته است .
سرایدار با دبیر تحریریه بحث می کند که محافظ چاه به درد نمی خورد و فشار آب کم است .
دبیر تحریریه یک چشم به مانیتور خبر تائید می کند و با تمام قوا سعی دارد که به سرایدار ثابت کند که باید محافظ چاه خرید و سطل آشغال برای دستشوئی .
سرایدار میرود .حالا دبیر تحریریه بالای میز من ایستاده و با بغض و خنده می گوید به نظرت کانت چه ربطی به محافظ چاه دستشوئی دارد؟او لیسانس فلسفه غرب دارد .
مانیتور را برمی گردانم تا خبری را مهم تائید کند .
حیف تمام این سالهایی که درس خواندم .این را می گوید و تلخ می خندد.
من هم بعضی وقت ها این را می گویم و تلخ می خندم .
شاید همه ما بعضی وقت ها بگوئیم حیف از سالهائی که درس خواندم .کار کردم ....
ثانیه ها ارزش تلف کردن دارند .یادم نرود که ثانیه ها ارزش تلف کردن دارند.
در تمام ثانیه هایی که من تلف نکردم کسانی لذت بردند .

+ نوشته شده در  86/08/29ساعت 11:1  توسط منصوره  | 

سرش را خم کرد و موهای مشکی پر کلاغی اش ریخت روی چشمان سیاهش .
پاهایش را تکان داد و به مادرش که کنارش ایستاده بود گفت :نمیام .می خوای چیکار کنی ؟
اگر خیلی بزرگ بود شش سال داشت اما چنان با اعتماد به نفس این حرف را زد که باور کردم اگر نخواهد هیچ کس نمی تواند کاری بکند .

به آن همه اعتماد به نفس دخترک چشم سیاه کوچک حسودی ام شد .

+ نوشته شده در  86/08/27ساعت 13:22  توسط منصوره  | 

اگر کفشت پایت را بزند و تو مجبور باشی جلوی آدم مهمی بنشینی و حرف بزنی چه کاری از تو بر می آید بجز آنکه لبخند بزنی و دعا کنی که زودتر تمام شود .
آن آدم مهم هم هیچ وقت نمی فهمد تو با چه عذابی در آن ساعتها لبخند میزدی.
این روزها کفش تنگی به پا دارم هرجا که می روم .
+ نوشته شده در  86/08/20ساعت 11:2  توسط منصوره  | 

ده سال گذشته است از آخرین باری که ایران را دیده است .ده سال یک عمر .توی بغلم جا می شد وقتی که رفتند .
شب اخر نشسته بودیم توی اتاقی که محل اجتماعمان بود در آن خانه که حالا خراب شده است و به جایش ساختمانی نو  هر روز روز بالا تر می رود .
همه لباس هایش را که نمی توانست به خاطر اضافه بار ببرد به ما داد .
موهایش یادم نیست چه رنگی بود .یادم نیست چه پوشیده بود .۱۸ سالم بود وقتی برای آخرین بار بارانی بنفشش را پوشید بغلم کرد و دم در آن خانه قدیمی خداحافظی کردیم .
یادم نیست گریه کردیم یا نه ؟ماه های آخر را با ما زندگی می کردند .
رفت.او و خانواده کوچکش .او و پسرانی که در آغوشمان جا می شدند .او و تمام سرزندگی که داشت .او و همه خنده هایش .همه گریه هایش .
چند سال بعد در آن اتاق در آن خانه قدیمی سیاه پوشیدیم برای آخرین پیشواز ؟آخرین استقبال ؟آخرین سفر ؟
چه خوب که حالا که می آید آن خانه آن اتاق آن خاطره های تصویری ویران شده است .
نمی دانم چطوری باید یرویم استقبال پسری که حالا ۱۹ سال دارد پسری که تا به حال بدون مادرش در کوچه ها ی این شهر راه نرفته است .
چطور باید بغض های مان را  فرو بخوریم وقتی که تنها از هواپیما پیاده می شود .وقتی که مجبور خواهیم بود سر ماشینمان را به سمت بهشت زهرا کج کنیم تا برای اولین بار ببیند که مادرش کجا خوایبده ؟
وقتی که یادگاری های مادرش را ببیند .وقتی که ..
خوشحالیم اما هرروز که نزدیکتر می شود بغض هایمان را سختر فرو می دهیم .
خوشحالیم اما دلمان می خواهد به هر بهانه ای ما آن کسی نباشیم که می خواهد او را از فرودگاه بیاورد .
خوشحالیم .
ده سال گذشته است .دیگر در بغلم جا نمی شود پس می توانم سرم را زیر بیندازم تا چشمانم را نبیند .
خوشحالیم اما ...


 

   

+ نوشته شده در  86/08/13ساعت 11:13  توسط منصوره  | 

گفت :بوی عطر فقط خاطره است .سرم را بیشتر در ظرف قهوه فرو بردم .نگاهم را بالا اوردم و یازدهمین شیشه عطر روی میز بود .
اسم مارک همان بود .بویش هم حتی اما نمی دانم چرا فکر می کردم این یک بوی غریبه است .حس می کردم دوستش ندارم .
تمام مارک هایی که می شناختم و روی پیشخوان بود .با لبخند نگاهم می کرد .فکر کردم اگر تا یک ساعت دیگر هم عطر پایین بیاورد خسته نمی شود .
اما بو ها غریبه بودند.این بو ها غریبه بود و بقیه عطرها که با شیشه های رنگینشان در طبقات چیده شده بودند  هیچ چیز حتی شاید بوی خوبشان نمی توانست مرا مجبور کند که انها را بخرم .
در یک لحظه تصمیم گرفتم .و جعبه سیاه و سفید در میان کاغذ رنگی گم شد .
نمی توانستم از این بو بگذرم فقط برای اینکه غریبه شده بود .باید راه دیگری برای آشنا شدنش می یافتم.
بوی عطر فقط خاطره است .این را باز هم گفت وقتی که پاکت کوچک عطر را به دستم می داد .
طول کشید اما بالاخره توانست خاطره جدیدی برایم بیاورد .


 

+ نوشته شده در  86/08/07ساعت 8:18  توسط منصوره  |