تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...
محل کار من در طبقه هفتم یک ساختمان در یک سر بالایی است .یک بالکن کوچک داردکه هرچند قشنگ نیست اما منظره قشنگی دارد .
از توی این بالکن هزاران خانه پیدا است .من دوست دارم وقتی که بیکار می شوم بروم واین خانه ها را نگاه کنم .
خیال بافی کنم که در کدامیک از آنها یک خانواده خوشبخت هست .در کدامشان یک بچه کوچک .در کدامشان یک پیر زن منتظر .در کدامشان الان یک دعوای سخت است .پشت کدامیک از این میلیون هاپنجره زنی ایستاده با چشم های خالی و خسته و نا امید .
همیشه آخرش فکر می کنم که هیچ کدام از این خانه ها مال من نیست .هیچ کدامشان با هیچ کدام از اتفاقاتی که در آنها می افتد .با هیچ کدام از پنجره هایشان .
حس خاصی دارد این رهایی از همه چیزهایی که با داشتن یکی از خانه ها به تو می رسد .حسی که نامی ندارد .نه خوب است ونه بد .
انگار که وقتی هیچ کدام از این خانه هابا اثاث های چیده شده مال تو نیست می توانی مطمئنتر باشی که زمین زیر پایت هم مال تو نیست .می توانی فکر کنی که می شود بی سرزمین باشی .
نه کسی مال تو است و نه تو مال کسی .
مثل باد .بی سرزمین .بی تعلق .
 

+ نوشته شده در  86/07/30ساعت 12:23  توسط منصوره  | 

من بعضی وقت ها به تو فکر می کنم .بعضي وقت ها كه خسته ام .يا بيكار .يا در لحظاتي كه در رختخواب حوصله كتاب خواندن ندارم ومنتظرم كه خواب بيايد .يا وقت هايي كه پشت چراغ قرمزم و آهنگ تكراري پخش مي شود و حوصله ندارم كه گوش دهم به تو فكر مي كنم .
گاهي خند ام مي گيرد .گاهي حرص مي خورم و بعضي وقت ها هم ناراحت مي شوم .حالا ديگر خيلي كم ناراحت مي شوم .بعضي وقت ها هم به تو فكر مي كنم و هيچ حسي ندارم انگار كه به چراغ هاي طبقات آسانسور نگاه كنم  كه نگاهشان مي كنم تا تمام شوند بي هيچ حسي و مي دانم تا اين چراغ ها خاموش نشوند به مقصد نمي رسم .پس نگاهشان مي كنم تا تمام شوند بي لبخند يا با لبخند .
حتي گاهي حس مي كنم شايد الان از كنارت رد شده ام  يا پشت ديواري كه نشسته ام را ه مي روي يا در خياباني كه از آن مي گذرم زندگي مي كني .اما مثل اين است كه به تاريكي صفحه مانيتور خيره شوم قبل از روشني اش بي هيچ حسي .
داستاني شده اي مثل رمان هاي قديمي كتابخانه ام.شايد ميان حرف هايم از تو هم بگويم اما حاضر نيستم دوباره بخوانمت .

+ نوشته شده در  86/07/22ساعت 14:28  توسط منصوره  | 

برداشت اول

ترمز شدید یک ماشین و صدای فریادی دردناک .ریوی نقره ای زده بود به یک پسر جوان .در کمتر از چند لحظه صحنه تصادف غلغله شد .

برداشت دوم

دقایقی گذشته خبری از ماشین پلیس نیست.مصدوم درد می کشد .ریو  وسط خیابان  است و خیابان بسته است

برداشت سوم

پلیس به سمت ماشین من آمد بابت اینکه ماشینم با راننده دویل کنار خیابان ایستاده بود جریمه ام کرد.
در تمام ۱۰ دقیقه ای که مرا جریمه می کردمصدوم روی زمین افتاده بود .

برداشت چهارم

شما بگویید ؟

+ نوشته شده در  86/07/15ساعت 16:3  توسط منصوره  | 

برداشت اول

ترمز شدید یک ماشین و صدای فریادی دردناک .ریوی نقره ای زده بود به یک پسر جوان .در کمتر از چند لحظه صحنه تصادف غلغله شد .

برداشت دوم

دقایقی گذشته خبری از ماشین پلیس نیست.مصدوم درد می کشد .ریو  وسط خیابان  است و خیابان بسته است

برداشت سوم

پلیس به سمت ماشین من آمد بابت اینکه ماشینم با راننده دویل کنار خیابان ایستاده بود جریمه ام کرد.
در تمام ۱۰ دقیقه ای که مرا جریمه می کردمصدوم روی زمین افتاده بود .

برداشت چهارم

شما بگویید ؟

+ نوشته شده در  86/07/15ساعت 16:0  توسط منصوره  | 

من دارم مي روم .

اين جمله بسته به اينكه از دهان چه كسي خارج شود و كجا واكنش هاي مختلفي در بر خواهد داشت .گاهي پيش مي آيد كه اگر بگويي من دارم مي روم شايد در ظاهر همه ناراحت شوند اما مي تواني صداي نفس راحتي را كه بعد از گفتن اين جمله كشيدند به راحتي بشنوي .

من دارم مي روم مي تواند حسادت بر انگيز هم باشد .يا حتي حس فضولي را در آدم هاي ديگر زنده كند.

من دارم مي رود مي تواند سرنوشت آدم ها را تغيير بدهد .مي تواند مدركي بدهد دست انكس كه هميشه مي خواسته تو بروي اما نمي توانسته بگويد .

من دارم مي روم خيلي جمله مهمي است بايد ان را وقتي بكار برد كه ياد گرفته باشيم بي خيال ديگران براي خودمان ندگي كنيم وگرنه عكس العملهاي مختلف مي تواند مارا مردد كند يا حتي برگرداند .يا مي تواند تا آخر عمر باعث شود كه حسرت بخوريم .

اما در بسياري موارد راه نجات همين جمله است .من دارم مي روم

 

 

 

+ نوشته شده در  86/07/10ساعت 14:24  توسط منصوره  | 

 

عشق ما رنگين كمان است
كه به خورشيد مي گويد :
بسيار درخشان مباش
كه من خواهم رفت
وبه تمامي پنهان مشو كه من خواهم رفت
پس من آن عشق بزرگم
كه وصال بزرگ وفراق بزرگ
مرا خواهد كشت

                                                                       غاده السمان

+ نوشته شده در  86/07/07ساعت 15:27  توسط منصوره  | 

تو را به يك فنجان قهوه دعوت مي كنم .فقط يك فنجان.بيشتر نمي توانم .نه اينكه نتوانم پولش را بدهم .نه اينكه بيشتر از يك فنجان حضورت عزيز نباشد .
اين به خاطر آن نيست كه من نمي دانم چگونه مي شود بيشتر با هم باشيم .نام رستوران هاي گران قيمت را نمي دانم .يا اينكه نمي دانم چطور مي شود يك فنجان قهوه ساده راتبديل به يك ضيافت كرد .من ميدانم كه مي شودبعد از قهوه بستني خورد . مي دانم كه مي شود در پارك نزديك  كافي شاپ قدم زد .مي دانم قهوه مي تواند بهانه باشد .بهانه يك تلفن ديگر .يك تاتر ديگر يك حضور ديگر .
اما من تو رابه يك فنجان قهوه دعوت مي كنم .تا گارسون آن رابياورد تاشكرسفيد را در سياهي آن حل كني و تا انقدر از داغي بيفتد كه بتواني به لبانت نزديكش كني من حرف خواهم زد .تو لبخند خواهي زد و بعد تمام خواهد شد .دستت را به سوي كيفت نبر اين فنجان سياه را مهمان من بودي .ديدار بعدي نخواهد بود من به اندازه نوشيدن همين فنجان حرف هايي داشتم كه برايت جالب بود .
بگذار خاطره نوشيدن اين فنجان را در بي تفاوتي حضورم در فنجان ها و بشقاب هاي بعدي فراموشم نكنم .

+ نوشته شده در  86/07/04ساعت 12:25  توسط منصوره  |