تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...
اگر دل کسی را بخواهد اما زبان کس دیگری را بگوید هر سه بازنده هستند.
+ نوشته شده در  86/05/26ساعت 12:39  توسط منصوره  | 

دیروز دیدمشان .نه اینکه در این روزها ندیده باشمشان اما دیروز خیلی نزدیک بودند.دم در پاساژ ایستاده بودم منتظر دوستی.آنها هم بودند با یک اتوبوس و سه مرسدس بنز .زیاد بودند زن و مرد .
زنها زیبا بودند این حتی از زیر چهره بی لبخند و چادر مشکی اشان هم پیدا بود.زیبا بودند .با من کاری نداشتند اما قلب من تند تند می زد.می ترسیدم .رفتم کتاب فروشی پنجره که همین که پایم را در آن می گذارم از دیدن تابلو هایش و آن همه کتاب آرام می شوم .اما نمی شد .من آرام نمی شدم قلبم آرام نمی گرفت .
می ترسیدم از حضورشان می ترسیدم بی هیچ گناهی می ترسیدم .
زیبا بودند .حتی شاید مهربان می دیدم که لبخند می زنند.پس چرا می ترسیدم ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  86/05/25ساعت 10:15  توسط منصوره  | 

قهرمان زندگی مان را نکشیم .هیچ وقت .مریم راست می گوید.

+ نوشته شده در  86/05/24ساعت 11:41  توسط منصوره  | 

من در خودم چیز جدیدی کشف کرده ام .چیزی که همیشه دوست نداشتم داشته باشم .
چیزی که بارها از آن فرار کرده ام.چیزی که بارها از آن بد گفته ام و بابت و جودش غصه خورده ام .
اما حالا دوباره کشفش کرده ام و دوستش دارم .
من زن بودنم را دوباره کشف کرده ام

+ نوشته شده در  86/05/22ساعت 22:3  توسط منصوره  | 

مباد که به تو اعتماد کنم .
آنگاه که دستانم را فشردی ترسیدم
مباد که انگشتانم را بدزدی
و چون بر دهانم بوسه زدی
دندان هایم را شمردم
اما دوستت دارم .
                                                   غاده السمان

+ نوشته شده در  86/05/16ساعت 17:6  توسط منصوره  | 

من عینک آفتابی را دوست دارم .آدم ها وقتی عینک آفتابی داری نمی فهمند که داری نگاهشان می کنی .می شود ساعتها بهشان زل بزنی اما آنها نفهمند و چون نمی فهمند خودشان هستند .هر کاری که می خواهند می کنند.

من دوست دارم آدم ها را نگاه کنم دلیلی هم ندارد دوست دارم بعضی وقت ها بروم جایی بنشینم و آدم ها را نگاه کنم .
اصلا بعضی و قتها دوست دارم که خوشبختی های ساده اشان را ببینم و لذت ببرم .
ببینم که بچه هایشان را بغل می کنند یا دعوایشان می کنند .ببینم که با هم حرف می زنند دعوا می کنند یا به هم لبخند می زنند.
دوست دارم نگاهشان کنم اما نمی شود .
وقتی دارم مردم را نگاه می کنم اگر کسی با من باشد بهم تشر می زند که آدم ها را اینطوری نگاه نکن .
اگر هم تنها باشم مردم فکر می کنند که فضول هستم یا دزد یا هر چیز دیگری .
اما وقتی هوا آفتابی است با خیال راحت عینکم را می زنم و مردم را نگاه می کنم .
آنها نمی فهمند که من دارم کجا را نگاه می کنم .می شود ساعتها بنشینم و مردم را نگاه کنم و برای خودم داستان بسازم .
می شود الکی خودم را شریک خوشبختی های ساده و وقت گذرانی هایشان بکنم .
می شود فکر کنم که من هم یکی از همین ها هستم .
یک عینک آفتابی ساده می تواند به راحتی مرا شریک لبخند ها و اشک های دیگران بکند .
یک شراکت ساده .

+ نوشته شده در  86/05/13ساعت 17:42  توسط منصوره  | 

هیچ چیز مانند هیچ چیز انسان را از همه چیز نجات نمی دهد .
+ نوشته شده در  86/05/12ساعت 10:48  توسط منصوره  | 

خدا نکند که انسان به وضعی بیفتد که همه عالم احساس کنند تنها رسالتی که دارند این است که برایش دلسوزی کنند.
انوقت است که جلوی رو و پشت سر و هر جا که تو هستی و یا نیستی این جریان سیال دلسوزی هست .
یک وقت چشم باز می کنی و می بینی که وضع به جایی رسیده است که دیگر خودت هم از شنیدن وضع و احوال خودت گریه ات می گیرد .
و این در حالی است که تو داری خوشحال برای خودت زندگی می کنی و اصلا کاری نداری که چه بلایی به سرت آمده و اصلا شاید هم ندانی اما دیگران .خوب خیلی دلشان به حالت می سوزد .
اما نکته جالب اینجا است که همین آدم هاکه حالا خیلی دلشان برای تو می سوزد معمولا کسانی هستند که اگر زمانی که تو در آتش بوده ای هیزمی بر آن نیفزوده باشند آبی هم بر دل و جان سو خته تو نریخته اند .
این را من می دانم .
+ نوشته شده در  86/05/09ساعت 19:39  توسط منصوره  | 

حجابش چطور است؟
خوب است .
آرایش چی ؟
نمی کند.
نماز می خواند ؟
بله .حتما.

این چند جمله از یک مکالمه کوتاه دو مرد در یک کوچه کوچک است .امروز این مکالمه را شنیدم .یک مامور تحقیقات بود که از همسایه خانمی این سوالها را می پرسید .
من هم چند سوال دارم .
همسایه آن خانم از کجا می داند که آن خانم نماز می خواند ؟
همسایه آن خانم از کجا میداند که آن خانم چه شکلی مثلا می رود مهمانی ؟
اما...
اصلا چه اهمیتی دارد که کارمند ما در خانه چه کاری می کند؟
در همه جای این سرزمین پاک به خصوصیترین حریم انسانها سر می کشند .با حق به جانبی . 

+ نوشته شده در  86/05/04ساعت 12:37  توسط منصوره  |