|
|
|
|
|
یکی بود اما فقط یکی بود . این دروغ نیست تو هستی هیچ کس هم نیست .برای همین هم هست که لحظه به دنیا آمدنمان تنها آن جیغ های معروف را می کشیم که همه بدانند که ما آمده ایم .وقتی می رویم هم تنها می رویم . پس این دروغ نیست که که یکی بود و هیچ کس نبود . پس قصه از آغاز مشکلی ندارد .از آغاز معلوم است که تو هستی و خودت . قصه را خودمان به دروغ می آلاییم .دروغ بزرگ بودن دیگران. پس دوباره از تو می پرسم چند بار به خودت و به دیگران دروغ گفته ای ؟ چند بار قصه را خراب کرده ای ؟ |
||
|
|
|
|
|
یکی بود بقیه هم بودند اما اون یکی فکر می کرد بقیه نیستند یا اهمیت ندارند. قصه من از همین آغاز مشکل داشت .هیچوقت یکی بود یکی نبود نیست همیشه یکی بود بقیه هم تا جایی که می توانستند بودند. توی وبلاگ .سر کار .موقع بحث .وقت خوش گذرانی .همیشه هستند زودتر از من می رسند و بعد از من هم شاید نروند. اما ای کاش بروید من و زندگی من و خود من آنقدر جالب نیست. به هر حال قصه به دروغ با همان جمله کذایی شروع شد.خالا شاید میانه قصه است . از تو می پرسم چرا اعتماد می کنیم ؟ از تو می پرسم چرا همه چیز حتی قصه ها با دروغ آغاز می شوند؟ از تو می پرسم ۲۸ سال زیاد نیست برای آزمودن و آزمودن وآزمودن و باز....خطا؟ از تو می پرسم ؟ پا هایم روی زمین سفت است . کجای این دنیا تکه ای خاک هست برای بی دروغ زیستن ؟ پاسخش را که بیابم شاید کلاغ ها به خانه اشان برسند.حتی اگر نخوابیده باشی هنوز. |
||
|
|
|
|
|
به اندیشیدن خطر نکن .روزگار غریبی است نازنین. الف .بامداد |
||
|
|
|
|
|
با آن چشم های سیاهشان به من نگاه می کردند با آن چشمان سیاه بی اندیشه اشان .جلوی چشم من بودن .یک گل پنج پر نارنجی به دهن گرفتن و مرا با ان چشم های سیاهشان نگاه می کنند .دلم برای سادگی اشان ضعف می رود دلم می خواهد بغلشان کنم نرم هستند و هر طور که پرتشان کنی همان طور روی زمین فرود می آیند . ساعت ۱۲ ظهر پنجشنبه هادی جلوی پاساژ پالیزی آنها را به من داد و گفت امیدوارم دیگر مثل آنها نباشی . از آن روز هر بار که می بینمشان فکر می کنم چقدر شبیهشان بوده ام ؟چند بار هر طوری که مرا پرت کرده اند به زمین افتاده ام و همان طور مانده ام ؟چند با با چشمان سیاهم نگاه کردم بی اندیشه ؟چند تا گل پنج پر نارنجی به دهان گرفته ام ؟چند بار چند نفر از کنارم رد شده اند و دلشان برای سادگی ام ضعف رفته است ؟ چقدر گوسفند بوده ام ؟ مهم نیست اما مهم این است که حتی اگر گوسفند خودم بوده ام . |
||
|
|
|
|
|
ایستاده بودم پشت پنجره نمازخانه خرد هوا داشت تاریک می شد و شهر روشن از آنجا انگار همه تهران زیر پایت است و انگار فاصله ای با تو ندارد از آنجا انگار می شود همه مردم را دید و دوست داشت از آنجا که به تهران نگاه کنی فقط خانه هایی را می بینی که روشن می شوند و خیابان هایی که روشن می شوند و شهری که با این روشنایی ها نور می گیرد . شاید کسی هم از بالا ما را می بیند و می بیند که هر رنگی که هستیم و هر شغلی که داریم و هر کاری که می کنیم باز هم شب چراغی می خواهیم که از تاریکی برهاندمان . چراغی روشن می کند . |
||
|
|
|
|
|
مرا متعجب نگاه می کند .بیشتر روزها یا شبهایی که اینجا روی این صندلی ننویی نشسته ام و تلویزیون میبینم .کتاب می خوانم یا هیچ کاری نمی کنم صدای فریاد مادرش را می شنوم .اینکه سرش داد می زند که چرا درس نمی خواند یا چرا اتاق کثیف است یا ...می دانم کتک هم می خورد .صدای فریاد مادرش و گریه های خودش آنقدر زیاد است که گاهی بلند می شوم و به اتاق می روم تا کمتر صدایشان را بشنوم .کلاس دوم دبستان است .زیبا نیست و به عمرم کمتر بچه ای را دیده ام که اینقدر کثیف و نامرتب لباس بپوشد کم مرا می بیند مادرش اجازه نمی دهد به حیاط بیاید وقتی هم می آید روسری که تمام بالا تنه اش را می پوشاند به سر دارد .اما وقتی مرا می بیند متعجب نگاهم می کند . همیشه به او لبخند می زنم و سلام می کنم گو اینکه جوابم را نمی دهد .متعجب است .یک روز که داشتم از خانه بیرون می رفتم با من حرف زد گفت کجا می روی ؟گفتم سر کار .گفت چقدر خوشگلید.حالم بد شد .می دانستم که این لباس های سر کار این کیف این عینک و این شاید جوانی من است که مرا در چشم او که می دانم در خاطرات هشت سالگی اش چیزی ندارد زیبا کرده است .او بچه ای است که یک طبقه بالاتر از من زندگی می کند .زیبا نیست .لباس زیبا ندارد .کتک می خورد .می گویند مادرش تعادل روانی ندارد .مرا متعجب نگاه می کند .دلم نمی سوزد.تحسینی که در نگاه این دختر بچه است مرا آزار می دهد. |
||
|
|
|
|
|
از این که خودم را سانسور کنم لجم می گیرد از اینکه روی احساسم سر پوش بگذارم حرص می خورم . تازگی ها خودم شده ام لذت نمی برم و می گویم نمی برم هرچند بقیه با چشمان متعجبشان مرا نگاه کنند که چرا ؟وبا خودشان بگویند فرهنگش را ندارد یا و... دلم چیزی می خواهد که بی ربط است اما به آن بها می دهم می خواهد بی ربط ترین جمله در یک سالن تاریک تاتر باشد که یکهو هوس می کنم به بغل دستی ام بگویم و می گویم و یا اینکه دلم بخواهد آیس پکی را که دو دقیقه پیش خریده ام بیندازم دور . می خواهد این باشد که موبایلم را خاموش کنم یا اینکه یکهو شروع کنم به خواندن کتابی که ۱۰ بار دیگر خوانده ام .به احساسهای لحظه ایم بها می دهم و می گذارم روحم هرچند کم اما بالاخره نفس بکشد. از این نفس کشیدن لذت می برم .برای رسیدن به هیچ جا و هیچ چیز و هیچ کس عجله ندارم و این خوب است . خوب است . دستانم خالی است و این خوب است . |
||