تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...

امروز که عید غدیر است خیلی ها به ما زنگ میزنند که مدت ها است از آنها بی خبریم .

دوستانی که شاید همین یک بار در سال با آنها حرف بزنیم اما روزگاری خاطرات مشترک بسیاری با هم داشتیم خاطرات مشترک حرف های مشترک دردهای مشترک .

هنوز هم که از کنار اتوبا ن همت رد می شوم به یاد نفیسه میافتم .و اتو بان و مسافر.

یاد مریم ابریشم کار .یاد مرتضای چند سال پیش .حامد زینلی .فدرا .و...

دوستانی که نیستند هرروز کنارمان اما گره خورده اند به خاطرات  سرکشی امان .

گره خورده اند به خنده ها و گریه های کودکی بزرگ شدنمان .

یادتان می آید دنیا برایمان همان سرکشی ها ی کودکانه و از کلاس جیم شدن و سینما رفتن بود ؟

من و مرتضا گاهی که دلمان برای آن روزها تنگ است بیشتر یادتان می کنیم .

+ نوشته شده در  84/10/29ساعت 12:38  توسط منصوره  | 

پدرم همیشه می گوید کسی که نماز نمی خواند هر کاری ممکن است بکند .

حالا نمی دانم خوشحال باشم از اینکه هنوز معیار قضاوت پدرم درباره هر کسی نماز خواندن طرف است یا ناراحت باشم از اینکه پدرم نمی داند چه بسیارند که نماز هم می خوانند و"مسلمان" اند و اما...

به قول مرتضا :حالی درون پرده بسی فتنه می رود !!!

 

+ نوشته شده در  84/10/25ساعت 19:57  توسط منصوره  | 

بچه که بودم روزهایی که از خواب بیدار می شدم و یک سفیدی متفاوت از پنجره پیدابود .عقب زدن پرده و دیدن برف را عقب می انداختم  .مثل یک جایزه .می گذاشتم وقتش برسد بعد پرده را کنار می زدم و سفیدی برف را میدیدم که نمی دانم چرا همیشه دلم را غلغلک می دهد .

در این سالها دلم از خیلی چیزها غلغلکش می شود .و من یاد گرفته ام که این خوشی ها را نگه دارم و به موقع برای خودم رو کنم .

حتا بعضی فکرها رامی دانم چه موقع بها بدهم که لذت بخش باشد .

و این خوشی های خیلی کوچک باور کنید که بعضی وقتها می تواند بزرگترین امیدها باشد .

ماه های اولی که با مرتضا آشنا شده بودم مثل همین حالا از راه رفتن بی زار بودم و باید همیشه مسیری را در خیابان فلسطین یک طرفه برای رسیدن به یک شغل مسخره راه می رفتم نامه های او را نگه می داشتم تا در پنج دقیقه آخر این راه رفتن عذاب آور به عنوان جایزه بخوانم .

اینها را برای دل خودم نوشتم که امروز صبح در تعلل دوباره اش برای دیدن برف ها فهمیدم همیشه به یک ...

نمی دانم اسمش چیست اما نیاز دارم به آنها.

+ نوشته شده در  84/10/22ساعت 23:29  توسط منصوره  | 

می خواستم یه قصه بگم اما ...

من از سرزمین سکوت و تفکر بر گشتم .از سرزمین دوست داشتن های بی بهانه و آدم های سفید پوش .از سرزمینی که شعارش شادی است .

برگشتم به زمین خودمان .همین جا که ادای دوست داشتن و مهربان بودن را در می اوریم .همین جا که موظفیم به توضیح دادن و خواستن .

برگشتم .یا کوله بار دلتنگی ام جا نداشت یا این جسم زمینی توان یا....

این سه روز اما برایم بسیار ارمغان ها داشت .بسیار رازها و بسیار نا گفته ها .

خوشحالم .به خاطر بودن مرتضا بسیار خوشحالم .

برای خودم می نویسم که بدانم می توانم بهتر از این باشم و زندگی کنم .برای خودم می نویسم .

شاید کمتر فرصتی باشد که برای خودم بنویسم یا فکر کنم یا زندگی یا حرف بزنم

نکند خودمان حذف شده باشیم ؟

+ نوشته شده در  84/10/11ساعت 18:38  توسط منصوره  | 

کسی به فکر گلها نیست

کسی به فکر ماهی ها نیست

کسی نمی خواهد

باور کند که باغچه دارد می میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است .

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده است.

 

 

اینهم قسمتی دیگر از فروغ .دعا می خواهم .خیلی

+ نوشته شده در  84/10/01ساعت 22:20  توسط منصوره  |