|
|
|
|
|
طرح کمرنگی بودم از عشق
نقطه چینی از خویش تو تمامم کردی... |
||
|
|
|
|
|
دارم فکر می کنم که چرا آدمها وقتی دیگر عاشق هم نیستند رویشان نمی شود بگویند؟ دارم فکر می کنم که چقدر کشیدن طرح لبخند بر یک صورت غمگین خنده دار است؟ دارم فکر می کنم که باید کاری کرد برای آدمهایی که دوباره عاشق شده اند . دلم میسوزد از دیدن نگاه کسی که عاشق کس دیگری است و با کس دیگری زندگی می کند . در کتابی می خواندم وقتی دل کسی را بخواهد و زبان کس دیگری را بگوید هر سه بازنده اند. من هنوز هم از این رودربایستی های ایرانی سر در نمی آورم خنده دار است که آدم رویش نشود به کسی بگوید دیگر تو را نمی خواهم .خنده دار تر این است که فکر کند آن طرف نمی فهمد و مضحک وقتی میشود که سعی شود در سکوت به همه چیز سامان داد . هرسه این جایگاه ها خنده دا کر می کنم که آدمها در طول عمرشان چند بار عاشق می شوند؟ر و آزاردهنده است . این روزها هرکس در تاکسی یا مترو کنارم می نشیند دلم می خواهد ازش بپرسم در کدام جایگاهی ؟ چند نفر از ما یواشکی زندگی دیگران هستیم ؟چند نفر از ما یواشکی برای زندگی خودمان داریم؟ آدمها واقعا موجودات پیچیده ای هستند.این تراوشات از گفتگوی دو زن در مترو به وبلاگ من تراوید . دوزنی که جایگاهایشان را دیده بودند.وحالا تاب نمی آوردند در این جایگاه باشند .جایگاه همسری که تاریخ مصرفش تمام شده. چقدر تا پایان تاریخ مصرف ما برای دوستی ،همسری ،همکاری و...مانده است؟اگر تا به حال تمام نشده باشد!واز کجا باید فهمید؟ |
||
|
|
|
|
|
حالا هر شب صداضربان قلبم را میشنوم که نام تو را هجی می کند و نفس می کشم در تمام خاطراتی که تودر آنها دمیده ای دستانی که بو سیده ای چیزهای احمقانه ای که به آنها فکر کرده ایم دور ،خیلی دور مانند داستانی که مادربزرگی برای نوه هایش بازگو می کند داستان یک زخم عمیق آه چگونه کلمات می توانند آنچه را که عشق می کند بازگو کنند؟ هر شب سعی می کنم حقیقت را لمس کنم نام پنج حرفی ات را بی آنکه آن را تکه تکه کنم آیا هرگز مرا خواهی بخشید به خاطر گناهی که مرتکب نشده ام؟ و مرا نفرین نخواهی کرد با طلسمی که به کار نبسته ای ؟ چه خوشبخت است باد که می تواند موهای تو را نوازش کند هرجا و هر زمانی |
||
|
|
|
|
|
چرا تو این همه خوبی ؟بیا کمی بد باش ! نمی توانی ،می دانم،نمی توانی ،اما بیا کمی بد باش ! تویی که سبزه و گل را به آب عادت دادی تویی که با لب خود،این غمین تنها را به می بشارت دادی تو را که می بینم خیال می کنم انسان،همیشه این سان است چرا همیشه بهاری ؟کمی زمستان باش مرا به سردی این روزگار عادت ده چرا تو این همه خوبی ؟بیا کمی بد باش! عمران صالحی
گیر دادم به شعر دیگه خودم میدونم اما حیفم می اید بعضی چیزها را ننویسم. |
||
|
|
|
|
|
صدای زجر کشیده ات سکوت ستم دیده ات و اندوه آن قلب مرا از سنگ سار کرده است آه ! آیا زندگی می کنم که از هر آنچه که انجام داده پشیمان باشم ؟ چرا باید زندگی در من جریان داشته باشد امابدون من؟ حالا من تنها تر از عشقی هستم که در من کاشته ای و مست تر ازآن گدایی که هر نیمه شب در خیابان ها ناله می کند چرا که من نام تورا نوشیده ام و درد تو را لمس کرده ام دوست داشتنت زجری است دوست نداشتنت شکوفه های درد آه ! چه باید کرد با وجودی چنین پر ازدحام و قلبی چنین تهی؟ مریم اعلا امجدی |
||
|
|
|
|
|
و خندیدن فعل غمگینی است وقتی که می دانی که دیگر نباید بدانی به هر حال چه فرقی می کند ؟ وقتی که من ساعت نمی بندم وظهرهنگام چای می نوشم وقتی که هرچه بیشتر چشمانم را می بندم بیشتر می بینم وقتی سایه ام از وجود من به آنها خبر می دهد در حالی که به سادگی می توانم چراغها را خاموش کنم وقتی که هیچ چیز همه چیز می شود و همه چیز هیچ چیز به هر حال چه فرقی می کند |
||
|
|
|
|
|
و فرمودبعد از شدت راحتی !
مثل ما که می گوییم بعد از خنده گریه یا برعکس. بعد از شدت راحتی. |
||
|
|
|
|
|
داره بارون می یاد و هرجند شاید لوس باشه اما وقتی بارون می یاد باید راجع به بارون نوشت .
دوست داشتم الان داشتم زیر این بارون توی یک دشت سبز راه می رفتم بدون اینکه به هیچ چیز فکر کنم . خوشحالم به خاطر اینکه بارون می یاد . اولین خاطره با حالتون از بارون چیه؟
|
||
|
|
|
|
|
ما دیروز رفتیم کافه ترانزیت .خیلی با حال بود .اما مایک چیزی خیلی با حالتر بود . ما یعنی من و مرتضانشسته بودیم و پاپ کورن می خوردیم بعد مرتضا بلند شد بره آب بخوره و من یادم رفت بهش بگم من هم آب می خواهم.داشتم فکر می کردم که حوصله ندارم برم آب بخورم و اینکه قبلنا مرتضا همیشه برای من هم آب می آورد و خلاصه هزارتا چیز دیگه که خودتان می دانید در چنین مواقعی به ذهن آدم می آید . بعد مرتضا آمد و برای من آب آورده بود . آن یک لیوان آب شاید بسیاری از تردیدهای مرا نجات داد . شاید به نظر همه شما(به جز فرناز)این خاطره مسخره باشد اما فقط خودم میدانم که چه لیوان آب نجات دهنده ای بود. |
||
|
|
|
|
|
امروز زیر باران که خیلی هم فاز می داد یک صحنه جالب دیدم .سر ویلا که از ستاد به خانه بر می گشتم رسما هیچ ماشینی نبود و همان اندک هم را آقایان حاضر در صحنه به سرعت در بر می گرفتند .تا اینکه یک پراید با یک راننده شبیه هنرمندها ما را بدون کرایه سوار کرد .که این زیاد عجیب نیست .عجیب میدان سپاه است که در آنجا یک آقا پسر جلوی یک ماشین را گرفت و بعد کنار ایستاد و گفت آن آقا زودتر از من ایستاده بود !!!!!!!!!!!!!! اگر اینجا ایران نبود باور کنید مراتب سپاسم را به این صحنه اعلام می کردم اما اگر این را نتوانستم جلوی جمع شدن اشک در چشمانم راهم نتوانستم بگیرم . یاد دکتر مشیر زاده بخیر که می گفت یک روز در خیابان یک ماشین به من راه داد و من ماشین را پارک کردم وشروع کردم به گریه کردن . می گفت بعد از 20 سال رانندگی اولین بار بود که کسی در تهران به من راه می داد. چی بگم که دیدن بدیهی ترین صحنه های انسانی اینقدر تکان دهنده شده است. |
||
|
|
|
|
|
و این جهان پر است از صدای پای مردمی که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند...
این روزها روز فهمیدن این است که از چه کسانی خنجر می خورم.نه از پشت که همان وقتی که از روبرو به تو لبخند می زنند |
||
|
|
|
|
|
دستانم را باید خالی کنم حالا که نمی توانم اضطراب آنرا تاب بیاورم .
انسان به نفسه باحسرت نداشته هایش خوشتر است تا با عذاب از دست دادن داشته هایش . ما بر زمینی هرزه روئیدیم.
.
|
||
|
|
|
|
|
من امروز فکر می کردم اگر گم شوم چند ساعت بعد کسی می فهمد که من گم شده ام ؟
و اولین نفری که می فهمد چه کسی است ؟ نتیجه اینکه گم شوی و کسی نفهمد و تو بفهمی که همه چیز در رویا بوده و تو اصلا وجود خارجی نداشته ای . خیلی حرص دارد که بفهمی همه چیز یک رویا بوده و تو برای هیچ زندگی کرده ای . و رد پای مسافر بر برف و این همه که زندگی اش می نامیم شاید تنها خیالی باشد رویائی که پشت زمین را خالی نمی کند نظرت چیه رفیق؟ |
||
|
|
|
|
|
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی واز نهایت شب حرف میزنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
من منتظر چراغ و دریچه ات هستم. |
||
|
|
|
|
|
من امروز داشتم جلوی آینه صورتم را می شستم و چون حوصله ندارم که ریمل را جداگانه پاک کنم صابون را به تمام صورتم مالیدم و بیشتر به چشم هایم و چند ثانیه مجبور شدم چشمهایم را ببندم . بعد در همان چند ثانیه فکر کردم که اگر کور شوم چه میشود ؟ چقدر تحمل این تاریکی مطلق را دارم ؟چقدر رنگها یادم می آید ؟چقدر صورت آدمها یادم می ماند ؟ چقدر تحمل می کنم؟ باورتان می شود که همه اینها با یاد تمام آدمهایی که میشناسم و کور هستند در همان چند ثانیه به ذهن من رسید ؟ و بعد فکر کردم چقدر خوشحالم که کور نیستم. خیلی خوشحالم |
||
|
|
|
|
|
امروز شاید برای اولین بار سریال او یک فرشته بود را کامل دیدم. فکر می کنم چند بار اجازه دا ده ام شیطانها به خانه ام بیایند .چند شیطان در زندگی ام دیده ام .چند بار فرشته ها را دیده ام . اما از همه چیز مهمتر اینکه چند بار خودم برای زندگی دی گران شیطان بوده ام ؟ خیلی وحشتناک است وقتی آینه را روبروی خودم می گیرم . روزی چند بار آینه را طرف خودمان می گیریم؟ |
||
|
|
|
|
|
دیشب و امروز به شکل عجیبی دلتنگ دوستی هستم که با یک سوء تفاهم مسخره همه چیز بین ما تمام شد .
عجیب دلتنگش شده ام .انگار که هزار سال است که ندیده امش . برای چی حاضریم حرف کسانی را باور کنیم که نباید باور کنیم به جای اینکه از همدیگر بپرسیم مشکل کجاست ؟این هم از ایرانی بودنمان است . رفتاری که ما با یکدیگر میکنیم برای یک عمر هزار ساله خوب است نه عمر ادمیزادی امان در این دنیا . دوستم ای کاش می دانستی بدون گوشهای همیشه شنوایت چه روزهای پر خطری از سرم گذشت. میخواهم فراموشت کنم اما حیف که ریشه در تمام جوانی ام داری.اگر بودی می دانم بارهایم را سبکتر می کردی.میدانم .
|
||