تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...

من تازه از مسافرت برگشتم .یک مسافرت خیلی خوب .البته باید بگم دو تا مسافرت خیلی خوب.

یک عالمه می توانستم درباره زیبایی های شمالی که رفتیم بنویسم اما خالا حسش نیست

بعد هم رفتم مشهد پیش یک دوست قدیمی .خیلی خوش گذشت .حرم امام رضا مثل همیشه شلوغ بود ومثل همیشه انگار آدم یک جای خوب برای حرف هاش پیدا می کنه .یک جای خیلی خوب .

حالا خیلی سبک هستم خیلی .

قصد ندارم اینجا شرح این سفر را پایان دهم .اما بعد دوباره می ایم ...

+ نوشته شده در  84/06/22ساعت 21:29  توسط منصوره  | 

ما یکدگر را با نفسهایمان آلوده می سازیم آلوده تقوای خوشبختی...

این روزها این آلودگی کمتر در میان ما دیده می شود .ای دوست بیا یکدگر را آلوده کنیم به بی تفاوت نبودنمان .یاد استاد قمشه ای بخیر که می گفت درد نسل ما درد این است که در برابر مشکلات دیگران می گوییم مشکل من نیست.

اما مشکل من مشکل تو مشکل همه است باور کن .جایی در آغوشمان برای گریه های از سر دلتنگی بگذاریم .جایی هرچند کوچک .

هرچند همیشه می گویم توقع آغوشی باز نداشته باش اما می گویم آغوش بگشا...

+ نوشته شده در  84/06/13ساعت 18:55  توسط منصوره  | 

دوست عزیزی دارم به نام حمیده که مدتی است یک وبلاگ باز کرده و آدرسش را هم به هیچ کس نداده است .می گوید می خواهم از هرچه دوست دارم بنویسم و نگران چشمهای آشنایی که این متنها را می خوانند نباشم البته نگران قضاوت و توضیح خواستن آن چشمها .

من هم از ابتدای راه اندازی حالم همیشه به اینجا به چشم جایی برای گفتن حرف های نگفتنی نگاه کرده ام و برایم اوایل تعجب بر انگیز و بعد آزار دهنده بود که دوستی از من تو ضیح تلفنی یا چهره به چهره راجع به متنی بخواهد که در فضای وب است .یا مثلا احوال پرسی بعد از خواندن یک متن از سر دلتنگی همه اینها باعث شد که من محدودیت بیشتری برای نوشته هایم داشته باشم و امروز به حمیده حق بدهم که در این دنیای بزرگ جای کوچکی را برای حرف های بدون توضیح بیشترش بخواهد .

از هین جا ای ول به حمیده جونم که همیشه جسارتش را ستوده ام و اگر سحر ناراحت نشود باید بگویم این نوع وبلاگ نویسی هم از ما ایرانی ها در آمده و ربطی به آدمیتمان ندارد که همیشه توضیح اضافه می خواهیم

+ نوشته شده در  84/06/11ساعت 19:34  توسط منصوره  | 

تمام محبتت را نثار دوستت کن اما تمام اعتمادت را نه .این جمله خیلی قشنگ و مهم از امام علی است .

اینکه چطور می شود بدون اعتماد محبت کرد آن هم تمام و کمال مشکلی است که در ذهن من حل نمی شود .هرچند اصولا الان دست از آن عقیده ای که بایدبه همه اعتماد کرد و همه خوبند مگر آن که خلافش ثابت شود دست بر داشته ام اما هنوز هم خیلی سخته که باور کنم ممکن آدمها بد باشند یا حتی عزیزترین کس تو به تو دروغ بگوید .

اما باور کنید عزیزترینها هم دروغ می گویند شاید چون می ترسند با راستشان دیگر عزیزترین نباشند .

اما من می خواهم راست بگویم حتی اگر در چشم عزیزترینم ذلیل شوم.

نگفتن همان دروغ گفتن است قدری کثیف تر !البته!

+ نوشته شده در  84/06/05ساعت 19:5  توسط منصوره  | 

جو آغوش تو برفی است من اما داغم

                                     این چه سری است که در مرکز سرما داغم

من پسر خوانده هذیانم و ته مانده تب

                                     آتشم آتشم آتش که سراپا داغم

این پدر سوخته دل را به تو دادم شاید

                                    یخ احساس تو را آب کنم تا داغم

من چرا بی جهت اینقدر به خود می پیچم

                                   س س سردم شده اما چ چرا دا داغم

اگر امروز به فردا برسد می فهمهم

                                    چه بلایی سرم آمده حالا داغم

غزلم شره درد است تو اما سردی

                                   جو آغوش تو برفی است من اما داغم

 

 

شاید یکی از معدود غزلهای امروزی است که اینقدر زیباست .خیلی وقت بود که می خواستم این را در وبلاگم بذارم تا شما هم لذت ببرید .حالا امیدوارم که شما هم لذت برده باشید.

راستی من به یک کشف جدید یا شاید تعبیر جدید از دوست داشتن رسیده ام اینکه اگر کسی ت داری باید راه را برای بهتر زندگی کردنش فراهم کنی هرچند خودت از دایره حذف شوی .
+ نوشته شده در  84/06/04ساعت 13:32  توسط منصوره  | 

یک نفر آمد و بر پنجره ام گل مالید من ولی منتظر بارانم ...

کی می آید؟

+ نوشته شده در  84/06/03ساعت 14:30  توسط منصوره  | 

دروغ می گویی و چشمانت می خندند

گریه می کنی و چشمانت می خندند

می گویی دوستم داری و چشمانت می خندند

چرا چشمهایت یاد نمی گیرند

                                     نباید خندان باشند

                                                                وقتی دروغ می گویی...

+ نوشته شده در  84/06/01ساعت 17:10  توسط منصوره  |